همه با ناراحتی و ترحم بهن نگاه میکنند و تو قلبتو با بی رحمی تمام پرت میکنی داخل قفس و با زنجیر به دنبال خودت میکشی،درسته که دیگه عشقی نداره ولی ولش نمیکنم،شاید ی روزی یکی پیدا شد و تونست دوباره پیوندش بزنه و تیکه هاشو بهم وصل کنه،میدونم که اون زمان میرسه ولی نه الان،فوقش5سال دیگه یا شایدم بیشتر،به این نتیجه رسیدم که بچه رو چه به عشو عاشقی،من باید برم ابنباتمو بخورم،باید برم سراغ بچگی کردنم،سراغ دوستام و مسخرگی و بیخیالی،واسم زود بود بیام تو دنیای ادم بزرگا ولی هنوزم دیر نشده،هنوزم میتونم یواشکی کوچولو بمونم،هنوزم میتونم یکم شاد باشم،فقط منتظر تابستونم،میخوام از عید امسال بشم شادو خرم و خندان،تو دنیا دردای بدتر از درد منم هست،من توی رفاه زندگی میکنم،تفریح دارم،لباس دارم،خوابو خوراک دارم،تحصیل و...دارم،فقط ی دل خوش ندارم که اونم باید بسازمش...
رهگذر...ما را در سایت رهگذر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115