غرق شدیم در روزگار،در روزها و روزمرگی ها،دلهایمان خوش است اما شاد نیست لبهایمان خندان است اما دلهایمان نه،همه نقاب های رنگی به صورت زده ایم و نقش بر بوم زندگی میزنیم
زندگی که هرکدام بی آنکه به آن بی اندیشیم از آن میگذریم
آنقدر غرق میشویم که روزی در آیینه پیرخسته ای را میبینیم که هیچ نصیبش نشد،هیچ لذتی نبرد از زندگانی،همانند گلدان خالی افتاده در کنار باغچه...
بعضی از ما حکایت همان گلدانیم ک بی توجه از حضورمان گل های زندگی را در
باغچه میگذارند و ما همچنان تنها و منزوی در گوشه کنار زندگی محو شدیم...
ادامه دارد
رهگذر...ما را در سایت رهگذر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95